امیرعلی و ایلیاامیرعلی و ایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 5 روز سن داره

امیرعلی و ایلیا ( دوقلوهای شیطون بلا)

34 هفته و 1 روز

عزیزای دلمم امروز وقت سونو گرافی داشتیم ... اول رفتم پرنیا اما گفت که دستگاه مربوط به ضربان قلبو  نداره بنابراین رفتیم همون صارم خودمون ( زنگ زدم وقت اورژانسی گرفتم خانمه فکر کرده بود دارم پای تلفن گریه میکنم زودی وقت داد )   خدا رو شکر همه چیتو نرمال بود و یکیتون ٢٤٧٠بودید و یکیتون ٢٤٥٠ رشدتونم خوبه مامانیا خدارو شکککککککککککککر میگفت چه داداشای تفاهم داری ... یکیتونم سرتون پایین بود یکیتون بالا که میگفت بهترین حالت واسه ٢ قلوهاست  بابایی بهتره اما مامانتونم سرماااااا خورده ... وای که همه دردا الان داره میاد سراغم شما هم منو اذیت میکنید از شب تا صبح اصلا نمیتونم بخوابم دلم درد میگیره ...
7 اسفند 1391

1391/7/13

عزیزای دلم بابا جون حالش خوب نیست سرما خورده واسش سوپ و شلغم درست کردم الانم داره چرت میزنه !!! منم دلم یکم درد میکنه 2 شبم هست که روی هم رفته 3 ساعت بیشتر نخوابیدم پاهامم باد کرده از مچ به پایین .... نمیدونم چرا همه چی قاطی شده ولی میگذره و وقتی بیاین با یه دونه ماچ آبدار همش از ذهنم پاک میشه امروز زنگ زدم به زن دایی لالتون تا حال خودشو بچه هاشو بپرسم ( دایی جواد رفته مکه و آخر آبان میاد ) آوا گوشیو گرفته میپه :   ایلی لی لی بی !!!!! منظورش این بوده که ایلیا خوبه ؟؟؟ ...
7 اسفند 1391

33 هفته و 3 روز

الهی مامان فداتون شه .... امشب کلی با باباجون به خاطر تکونهای شما خندیدیم انگار فوتبال بازی میکنید , یهو قلمبه میشدید یه گوشه ی شکمم اونورش خالی میشد دوباره میپریدید اونطرف ... بابایی کلی قربون صدقتون رفت پسر جونا ٢ .٣ روزیه حال دلم خوب نیست انگار ماشاالله بزرگ شدید و جاتون تنگ شده منم دیگه یه وقتهایی واقعا اذیت میشم ... نه خوابیدنی راحتم نه نشستنی ... ایستادنی هم که دل درد میگیرم  امشبم مامان عطی واسمون شام پخت و فرستاد .. دیگه سختمه کار کردن یکشنبه هفته بعد که رفتم پیش دکتر میخوام بگم اگه بشه همون هفته ٣٦ بیاریمتون بیروووووووون !!! خدا کنه رشدتون خوب باشه و بشه اینکارو کرد . واسه خودتونم نگرانم ...
7 اسفند 1391

پنجشنبه .... 32 هفته و 6 روز

پسرای قند عسلم امشب تولد امام رضا (ع) است . انشاالله سال بعد اینموقع ١١ ماهتونه به امید خدا دنیا که اومدید و یکم بزرگ و محکم شدید میریم پا بوسش و ازش به خاطر اینکه پیش خدا واسطه شد تا شما رو داشته باشیم تشکر میکنیم . * جمعه گذشته یه جشن کوچولو گرفتیم واسه دیدن اتاق خوشگلتون , همه عاشق اتاقتون شدن ... حاجی مامان نتونست بیاد چون شوهر خاهرش همون جمعه صبح فوت کرد اما عمه منصوره اومد یکم بزن برقص کردیم وگفتیمو خندیدیم , خیلی خوش گذشت *  ٢.٣ روزه که حالتهای تکون خوردنتون عوض شده یهویی انگار میپرید , خیلی بامزست !!! *  شنبه هفته آینده میخوام برم سونو , انشاالله که خوب رشد کرده باشید و بشه تو ٣٦ هفته د...
7 اسفند 1391

۱۹۱/۵/۱۶ (۲۵ هفته )

  عزيزاي دلم سلام تكوناتون خيلي بامزست ولي زياد شيطوني نميكنيد یه وقتا امگار با هم فوتبال بازی میکنید ... موج هم میزنید   بابا جون ديروز اومد كلي دلش واسمون تنگ شده بود شبش هم واسه افطار خونه دايي جواد دعوت بوديم , انشاالله سال ديگه ماه رمضون پيشمونيد گل پسرا دوستون دارم خدا حفظتون كنه بووووووووووووووووس ...
7 اسفند 1391

۱۳۹۱/۵/۲۳ ( ۲۶ هفته )

  عزيزاي دل مامان وبابا خدا رو شكر روزا دارن ميگذرن و 26 هفته شديد ... بابا جون اتاقتونو كاغذ ديواري كرده به چه قشنگي بعد از ماه رمضون هم انشاالله با آقاجون و مامان عطي ميريم تا كم كم وسايلتونو بگيريم , اكه بشه ميخوام سبز , نارنجي ... تو اين تم رنگ باشه راستي اسمتون فعلا امير علي و ايليا شده !! خيلي قشنگن , مگه نه ؟؟؟؟؟   عاشق تكوناتونم مامانياااا خوب رشد كنيد و دنيا بياااااااااااايد قند عسلا دوستون داررررررررررررررررم بووووووووووووووووس ...
7 اسفند 1391

30 هفته و 4 روز ( سه شنبه )

عزیزلی دلم ... پنچ شنبه وسایل چوبیتون رو آوردن و نصب کردن , آقاجون و مامان عطی هم کمک کردن و یه سری از وسایلتون رو چیدیم ...   شبش هم خودم لباسای خوشگلتونو گذاشتم تو کمدتون و مرتبشون کردم , خیلی خوشگل شده اتاقتون ... شنبه هم رفتیم ویکم اسباب بازی اینا خریدیم , دیگه کم و بیش خرید سیسمونی تموم شد... تکمیل تکمیل که شد عکساشو حتما میذارم .  یکشنبه هم رفتم دکتر و همه چیتون عالی بود شکر خدا دکتر میگفت 4 هفته دیگه سر جاتون بمونید دیگه خیالمون راحت راحت میشه میدونم که میمونید گل پسرای من ... عااااااااااشقتونم ...
7 اسفند 1391

۱۳۹۱/۵/۲۹ ( ۲۷ هفته )

  عزيزاي دلم .... عشقاي من امروز عيد فطره , ماه رمضون هم تموم شد ... روزها داره ميگذررره و اين گذر منو خوشحال ميكنه خدا رو شكر رفتيد تو 27 هفته . اين هفته بايد برم آزمايش قند اينا بدم انشاالله كه چيزي نبااااااااشه ... واي سال ديگه اين موقع به اميد خدا پيشمونين . قربون شیطنتاتون بررررم من   نمیدونم چرا 2 روزه دستم اينا ميخاره و بعدش دون دوناي ريز ميزنه !!! ميگن شايد گرميم كرده . فردا زنگ ميزنم تا از دكتر بپرسم راستي واستون يه وبلاگ درست كردم به اسم www.vamoo.blogfa.com اونجا هم براتون مينويسم خيلي دوستون دارم خدا حفظتون كنه   ...
7 اسفند 1391

91/6/9 هفته 28

سلام به نی نیهای قشنگم ...   واااااای که تو این مدت چه ها گذشت... امروز پنج شنبست و به خاطر اجلاس سران غیر متعهدها !!چند روزیه تعطیله... یکشنبه جواب آزمایش قندمو بردم تا به دکتر نشون بدم . کلی معطل شدیم تا نوبتمون شد و گفت قندم بالاست و باید آزمایش ۴ گانه بدم اگه اونم بالا باشه ۴۸ ساعت بستری شم تا ببینن با انسولین کنترل میشه یا با کنترل غذا.... خیلی نگران شدم این یه طرف و اینکه ماما هرکاری میکرد نمیذاشتین صدای قلبتون رو گوش کنه و مارو فرستاد پایین واسه سونوگرافی !!!! ۳ ساعت نشستیم تا نوبتمون شد و خداروشکر همه چی خوب بود ... هفته ۲۸ بودید و یکیتون ۱۴۰۰ و اونیکیتون ۱۳۰۰ بودید که خدارو شکر رشدتونم خوب بود خلاصه من دوبا...
7 اسفند 1391